MISS-SHE می نویسد "يادگار ها هميشه غريبند.عزيزترين يادگار هاي ما هميشه در مخفي ترين لحظه هاي زندگيمان گم مي شوند....من فكر مي كنم گاهي پيدا مي شوند...و اگر پيدايشان نكنيم حتما هميشه حسرتي بزرگ بر دلمان مي ماند.اين مطلب كمي شخصي است اما مي دانم كه همه شما از اين لحظه هاي شخصي داشته ايد. لحظه هايي كه به يادگار هاي زندگي و عمرتان يا با حسرت نگاه كرده ايد يا اصلا دلش را نداريد نگاهش كنيد.

اين عكس عكسي است از باغ فردوس. ساختماني بسيار زيبا كه
متعلق به يكي از وزراي سابق بود و بعد مدتي شد وزارت فرهنگ و هنر و بعد هم انقلاب شد و اين ساختمان شد مركز آموزش فيلمسازي و فيلمنامه نويسي...و بعد تر كه همين الان است نامش موزه سينماي فردوس است. حالا ديگر كافي شاپي دارد در فضاي سبز ساختمان كه بيشتر اوقات هنرمندان و هنرپيشه ها را مي تواني در انجا ببيني و اگر دوستشان داشته باشي لبخندكي بزني كه من تورا مي شناسم.
من زياد به اين ساختمان رفته ام. سينما هم رفته ام آنجا و يادم نيست چه فيلمي .اگرچه ساختمان و فضايش را دوست دارم اما آن حسي را كه آدمها با آمدن به انجا پيدا مي كنند دوست ندارم. حس خاص بودن و متفاوت بودن. اگرچه هيچكدام خاص نيستند و هيچ تفاوتي بين آنها و آدمهاي ديگر نميبيني جز احساس بزرگي كه در چشمشان داد مي زند. آخرين باري كه رفتم همين عكسي را كه مي بينيد گرفتيم. مي گويم گرفتيم چون تنها نبودم و شب تر از آن بود كه برويم و آب ميوه اي بخوريم و گپي بزنيم.گپ؟
رفيق همراهم نميدانم چرا خوشش آمد و من فكر مي كنم تنها چيزي بود كه او آن شب پسنديد و بي حوصلگي صبر چشمهايش را نبرد يا كم برد وقتي برايش ا زآنجا گفتم .همين هم باز خوب بود.عكسي گرفتيم.دستم لرزيد و اين از آب در آمد. بعد تا تجريش پياده رفتيم. فكر ميكنم ديگر حرفي نزديم. اگر هم زديم به دلمان ننشست.تا قبل از تجريش هر دو فكر مي كرديم شب تر آز آن است كه با هم مهربا ن باشيم... اما به تجريش كه رسيديم ديديم شور و نشاط زندگي در جريان است و مردم براي دوستيها و همراهي هايشان و قهر هايشان دنبال بهانه نيستند.
اصلا براي آنها شب نبود... دير نبود... براي ما دير بود و شب بود و خستگي بود.... و من باور نمي كردم كه خستگي بتواند آنهمه شور و انتظار و اضطراب و بيتابي را كشته باشد...هنوز هم باور نميكنم. و فردا و فردا و فرداها باز هم خستگي و خستگي و خستگي ؟؟ خستگي ادامه يافت و جاري شد در همه نفس ها و لحظه هايمان. و هرچه كردم به در بسته خورد.
گاهي نميدانم چرا هر چه مي كني به در بسته مي خوري... گاهي نميدانم چرا همه چيز برعكس مي شود...
..............................................................................................................................................................................................................................اين خط را نمي نويسم و هيچوقت هم نميداني فكر ميكنم اين بزرگترين گلايه است.مربوط به فرداهايي است كه آمد و گذشت.
"